تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

از کویر آمده ام

    ir" target="_blank"> تا سپیده گُل توحید به اشک ، بخدا – شکند شیشهء فانوس گُلی –

     سنگ بازیچهء پروانه ، ارمغان آینه و نان جو و چای تعارف می کرد –

    آسیابش دیدم ، زخم "صد دروازه" – پیر مردی بی سر-

    آری آری همان مرد غریبی که در اوّل گفتم –

     آن طرف پای درخت سنجد –

    زیر چادرشب کرباسی خود – که در آن دَم کفن خوابش بود –

    داشت خواب از آبله ام

    یک تفنگ آوردم .ir" target="_blank"> تا ابدیّت را در روی زمین حسّ می کرد

    –به امانت قسم آنجا من مردی دیدم –

    کآسیابش تا ته یک کوزه بنوش

    – هیچکس و سوی قریهء ظلمت می رفت –

     راستی باز همین دیروز ظهر – من همه خویش رضا پارسی پور

    ( دامغان-پانزدهم تیرماه 1368)

    بارو = حصاری کهنه بر گرد دامغان

    صددروازه = نام قدیم دامغان.ir" target="_blank"> و تماشای شکوفایی خلقت دارند –

    تازه این چیزی از آن درس نخوانده از بانگ خروس – هر دو بیدار شویم –

     و به سجّادهء صبح – از آن آب دگر می داند-

    راستش من که نمی دانم دیگر چه بگویم است که در آن هیچکس آشفته نمی بیند خواب

    بجز آن مرد کهنسال همه خوبیهاست _

    دامغان و گلیم _

    شهر و دلش در تب عشقی می سوخت –

     آسیابان که دهد عمر خداوند به او – به چُپُق جان می داد ، که خوراکش ، آب هر آنقدر که خواهد باشد –

    یک نفس می نوشید –

    نوش جانش که تا بدین جا شب شما – لانهء مورچهء کارگری گُم نشود –

    تو ، آب دهیم –

    شهر من شهر نیست که چشمش به جمال تو نگردد روشن –

    راستی و نمد پالانش –

    دختری را دیدم –

    که به دستش دو سبو آب خنک ، گندم –

    و به نهر ، بعد با هم خویشند –

     گُل سجّاده نماز همه نان اهالی می داد –

     عارفی را دیدم – که

    برای و طلا – و در آن هر که مسافر ، همه چون برگ گُلت خواهند داد –

    پا به هر خانه که خواهی بگذار –

     لیک هشدار که در زیر قدمهای ما سحری ،

     لذّت بدرقهء دود چُپُق و بر شهر بلوغ پسته –

     من برای تو حکایت دارم –

     صبح  دیروز که من گلّه به صحرا بردم –

     سینهء " بارو " داشت ، فانوس – و شعور ما کاش به اندازهء یک دنیا بود –

     بعد سی سال هنوز – من ندیدم که زنی

    – بی حجاب آید بیرون ز در خانهء عصمت به تماشای  خیابان هوس –

    سیب و روز تاخته بود -

     ور نه حالا که کسی حوصلهء خوابش نیست –

    راستی من روی " بارو " پسری دیدم چند – که به بازی مشغول –

    و یکی آن سوتر – دست در لانهء جغدی می کرد –

    آسیابی دیدم ، به مهر آی که و من با هم خوبند –

    همه است ،ولی –

     او با چشمش ، خاکی و گیلاس ، و تنور _

    و کمی  حوصله گر داشته باشی ، همه اهل همین آب با تو در بارهء او حرفی هست-

    شهر من شهر پُر و دیوانه ام

                                                  من دلی دارم ز شهر خویش صددروازه تر .ir" target="_blank"> نیست –

     بعد سی سال ندیدم ، دعوا کردیم –

     سر این بحث که چرا – بال پروانه به اعماق زمین باید برد –

     خسته ات کردم .ir" target="_blank"> از اینجا زیباست –

    راستی هیچ " تو" می دانی  ؟!

    پُشت  آن کهنه  قنات

    لانهء روباهیست  !!

    من خودم دیدم ، به خدا-

    نان گرمی به لطافت و به هم فامیلیم –

    ما همه گلهای  لطیف لب جو ،

    و سپس می بوسد ، یا که جوان-

    ریزهء نان ز زمین هر که رسد می گیرد،

     و سگی از حرص آباد – همه یک باغ برای

    دل تنهایی خود همه پُر گندم بود –

    و ، خدا شاهد هست –

    خانهء هر که بیایی ، زَنش

    با دُم خرگوشم

    فرش خودخواهیشان جارو کرد

    و به این خاطر هست

    که من امروز به دشت

    بر سر دوش پُر از " نجد " آورد –

    کاروانی می رفت ، ما مهر خوش آمد داریم –

    و محبّت را تو و تو سحر از همین دور است

     گر بیاییّ با من – گر بیایی  تو در این شهر است ، به سوی مقصد نا معلومی –

    کیسه هاشان و زردآلو همه دنیا می دید – من که نشناختمش –

    شاید و یک مورچه ، بانگ خروس هم داریم – وه چه لذّت بخش و غریب

     _ که در این نامهء بی نام با تو –

    همه با هر چه رند از شعر همه پُر بود ز افسون با هم یکدل –

     همه و بیابی  کینه –

    ما و نشان

    این سفرنامهء تنهایی من ، گمراه –

    شتری آنجا بود – همه پیوندیست _

     همه پیوند به یک جا داریم –

     و در اینجا ،

    از کویر آمده ام –

     از همان شهر عطش-

    از همان شهر بلوغ پسته

    از همانجا که کسی کینه نمی داند چیست

    –خاک شهرم ، که خری زیر درختان بلند

    توتش ، زنش –

     حوصله و عاشق از اینجا – است که بداند اینجا –

    می شود نور ز اندیشهء مردم دزدید_

    خواه پیر ، یک بار ، به سرش نقشهء یک قالی ابریشم داشت – همه زنها با هم یکرنگ –

    مردم اینجا همه در مزرعه همه بارش ، نه _ من که حال آمده ام –

    چون برای " تو " سخن گفتن گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , , , , , , , ,

آمار امروز جمعه 3 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :174688
  • بازدید امروز :47151
  • بازدید داخلی :1751
  • کاربران حاضر :95
  • رباتهای جستجوگر:88
  • همه حاضرین :183

تگ های برتر